خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

چون دیروز شووری سر کار بود و امروز هم نمیاومد حسابی خونه رو ریختم بهم و کثیف کردم که امروز شرم گرم تمیز کاری باشه

دیشب هم بابا و مامان و ابجی کوچیکه اومدن  که تنها نباشم

ساندویچ درست کردیمو خوردیم

اونا که رفتن منم همه چی رو همینجور ول کردمو نشستم به کتاب خوندن

وای که نگم دیشب چه خوابایی دیدم

خواب میدیدم تو یه خرابه دور از شهر گرفتار شدم

یه تعداد ادم دور و برم بودن که هی میاومدن جلومو میخواستن اذیتم کنن

یه حسی میگفت بسم اله بگو

جن بودن و حسابی اذیتم میکردن

از بس قران خوندم از نفس افتادم

یه مهر تو یقه ام بود دراوردم گرفتم طرفشون

اونا نتونستن بیان جلو  و من فرار کردم

از خواب که پاشدم داشتم میمردم از ترس

به نظرتون تعبیرش چیه؟

دیگه پاشدم شروع به تمیزکاری اساسی

اشپزخونه رو شوشته کردمو خونه رو جارو و گردگیری و حموم و دستشویی رو شستم و یه حمام حسابی و بعدش هم ناهار از غذای نذری قیمه داشتم که با سبزی و ماست زدم به بدن و خوابیدم

عصری هم از 6 تا 9 دوستم اومد خونمون با هم کلی غیبت کردیمو دلم واشد

این روزا خواهرم ناراحتی هایی داره که ازتون میخوام واسش دعا کنین بلکه مشکلاتش برطرف بشه

دنبال یه ایده هستم واسه ایجاد یه کار خوب

نظراتتون رو پذیراییمممممممممم

 

| ۱۳٩٢/۸/٢٩ | ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com