خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

ای بابا موندم من چه مرگم شده

دیروز رفتیم خونه عموم دیدن دخی عمو که ساکن یه شهر دیگه اس

شب موقعی که اومدیم مامان و بابا داشتن در مورد قربونی ماشین عمو حرف میزدن

من:کدوم ماشین

مامان:همون که تو حیاطشون بود

منتعجب

اصلا باورم نمیشه

من اصلا ندیدمش

چه وقتی رفتیم داخل و چه وقتی که اومدیم بیرون

دیروز هم که برنج رو گذاشته بودم رو گاز اصلا یادم رفته بود

یهو دیدم بوی سوختگی میاد

بله اب برنج تموم شده بود و سوخته بود

الان هم که روز تولدمه چون شووری نیس خواستم واسه خودم جشن بگیرم ته چین مرغ بپزم

میدونین چی شد؟

برنج رو گذاشتم خیس بخوره به جای نمک توش چایی ریختم

وقتی ساهی رو دیدم تازه فهمیدم چه غلطی کردم

تا نیمساعت تو برنج میگشتم دیگه حسابی قاطی کردما

از صب هم که هی اسمس تولد میاد

نمیدونم چی شده همه یادشونه

تو این 8 سال همیشه من تولد  خواهرشوها و برادرشوها و بچه هاشونو یادم بود و تبریک میگفتم ولی اونا اصلا...

بعد از 8 سال دیشب دختر خواهرشو و مامانش اسمس دادن

بالاخره بعد از 8 سال موفق شدمفرشته

دیگه اینکه: بعد از خوندن وب هیلا که درباره فکر مثبت بود...

از اون روز هرچی فکر میکنم میبینم درسته

یه نمونه اش:

باورم نمیشه حدود اخرای 5 ماهگی بود که زندایی شووری با خاله شووری اومدن خونمون

درباره فشارخون حاملگی صحبت میکردن و هی به من تذکر میدادن که حواست باشه

از اون روز کارم شده بود که هر روز به انگشتای دست و پام نگاه میکردم که ورم نکنن

اخرش هم همین شدگریهبا اینکه این روزا حدود تاریخ زایمانم هست و حسابی بهم ریخته ام

به حدی که وقتی میفهمم کسی از فامیل زایمان کرده بی اختیار گریه میافتم ولی میدونم هیچ کاری از دستم بر نمیاد پس

حالا دیگه تصمیم گرفتم به فکرای بد میدون ندم

تموم

یکبار دیگه میشه شروع کرد میدونم

 

| ۱۳٩٢/٩/٤ | ۱:٢٥ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com