خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

صبح پاشدم و آماده واسه کلاس رفتن شدم

شووری رسوندمو قرار شد 1 بیاد دنبالم

کلاس که تموم شد اومدیم خونه

مرغ و برنجی که از شب مهمونی زیاد اومده بود رو گذاشتم کم کم گرم بشه و شووری رفت یه جایی و 2:30 اومد

ناهار رو خوردیم و من میخواستم بخوابم که خواهر.شو زنگ زد که 4 میخوایم بریم واسه خاله اش که قرار بود از کربلا بیاد کادو بخریم

قرار شد با هم بریم

یه چرت نیم ساعته زدمو پاشدم ظرفامو شستم و آماده شدم

ولی تا 4:40 منتظر نشستم

اعصابم از این وقت نشناسیا خورد میشه اساسی

بعدشم رفتیم دنبال اون یکی خواهرشو که شد 5:30

رفتیم و هر کدوم یه ظرف دکوری خریدیم مال من و خوا.شو کوچیکی 35 شد و اون یکی 39 تومن

قراره جمعه بریم هم واسه تالار که شام میدن و هم کادومون رو تقدیم کنیم

بعدشم با خواهر خودم رفتم خونه عمه ام که مریض بود

بعدشم تا 8 خونه بابایی بودیم و من اومدم خونه و شووری رفت عروسی یه دوستش

تا 11:30 وب خوندمو و آکادمی رو دیدم

بعدشم هوس آبگوشت کردم

پاشدم آبگوشت رو گذاشتم تو زودپز

شووری هم اومد ولی من تنهایی کمی آبگوشت خوردم و بعد فیلم دیدمو 2:30 خوابیدم

پی نوشت:نمیدونم چرا اینجوری شدم یه غذارو میخوام  و درستش میکنم  ولی وقت خوردن دیگه میلی بهش ندارم

غذا هم کم میخورم نسبت به قبل

البته خوشحال شدم چون با اینکه همه بهم میگن لاغر شدی

تازه دیروز فهمیدم راست میگن

چون لباسام داره گشادم میشه

| ۱۳٩٠/۸/٢٦ | ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com