خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

سلام گلای همراه

بالاخره کارای فارغ التحصیلی منم بعد از 2 سال انجام شد و رفت پی کارش

یکشنبه شب که رفتیم تهران و صبح 2 شنبه ساعتای 5 رسیدیم و تا رفتیم خونه خواهری شد 6

یه کم با نینی خواهری بازی کردیم و خوابیدیم

من به بدبختی 9 پاشدم رفتم بیرون

با دوستم هماهنگ کردم سر راه رفتم صحافیا رو ازش گرفتم و رفتم یونی

دیگه تا 4 عصر پیتیکو پیتیکو کنان از این سر شهر میرفتم تا اون سر

یه کم از امضاهام موند واسه فرداش

عصرش هم با خواهری رفتیم خرید

فرداش بازم از صب تا 3 و نیم یونی بودم و به بدبختی کارام تموم شد

بعدش رفتیم خرید با خواهری

فرداش هم از صب دنبال یه کارای دیگه اداری بودم

پرده خونمون رو هم سفارش دادیم و یه شب هم رفتیم فرحزاد و خوش گذشت

روز جمعه هم اومدیم یزد و شب رسیدیم

حالا دیگه کلی احساس آرامش میکنم

انگار یه باری از رو دوشم برداشته شده

امروز هم شووری رفته شیفت و من تو خونه دارم با این احساس آرامش فارغ التحصیلی حال میکنم

| ۱۳٩٢/۱۱/۱۳ | ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com