خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

سلام به گلایی که همین جوری سرشونو میندازن پایین و میان میخونن و میرن

چطورین خواهرا؟

منم شکر خدا خوبم

این چند روز که همه جا برف میاومد و کارای خونمون همینجوری موند

از امروز خدارو شکر گچکار رفته تو خونمون و گفته تا آخر هفته تموم میشه

اصلا باورم نمیشه

از دیشب یه جورایی تو فضا هستم که شاید تا عید بریم خونمون

خیلی حس خوبی دارم

دیگه اینکه از روز ی که ما از تهران اومدیم هر روز خونه رو تمیز میکردم و منتظر قوم شوور بودم که بیان خونمون ولی دریغ......

اصولا از ما انتظار دارن که بریم بازدیدشون تو این جور مواقع

میدونم که خونه برادرشو هم خیلی میرن

دیگه اینکه من دیروز تا 3 کلاس داشتم وقتی هم که اومدم خونه شروع کردم به خورد کردن گوشت و بسته بندی تا 6

همین که تموم شد شووری اومد گفت داداشم زنگیده میخوان بیان اینجا

بهش گفتم کی بهت گفته ؟

گفت 1 ساعت پیش

بماند که چقدر عصبانی شدم که بهم خبر نداده و همون لحظه هم زنگ رو زدن

دیگه به صورت ام پی تری جمع و جور کردمو شروع کردم به شام پزیدن

آقا شووری جگر گرفته بود که بپزم

به باباش هم گفته بود بیاد

چون خانمش مسافرته

حالا شانس اوردم 2 تا بسته گوشت برداشتم و کباب کردم

همین که سفره رو انداختم

پدر شو گفت من جگر نمیخورم

کلی خدارو شکر کردم که پزیدو کبابارو

هرچند شووری قبلش میگفت نمیخواد

بابام جگر دوست داره

شانس من همون دیشب دیگه جگر دوست نداشت

تا 12 مهمون داری کردم

تازه اونا که رفتن تا 3 واسه امروز شووری غذا پزیدم

امروزم کلی خوابیدم و کلم پلو شیرازی پزیدم واسه خودم و یه سر هم با دوستام رفتیم خونه یه دوستمون

الان هم تنهایی تو خونه نشستم و بیکار و الاف

| ۱۳٩٢/۱۱/٢٠ | ٧:٤۳ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com