خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

4شنبه که دبیرستان کلاس داشتم رفتمو 1:30 شووری اومد دنبالم

ناهار ماکارونی پزیدم که هیییی وایییی من خیلی مایه ماکارونی زیاد شده بود و خودم که نخوردم

بیچاره شووری مجبور شد بخروه بی شکایت

بعدش من خوابیدم و شووری رفت بیرون

بین خواب و بیداری کتاب (دزیره )رو میخوندم که درباره زندگی ناپلئون هست از زبون  دزیره که یه روزایی عاشق و معشوق بودن

حدود 6 ساله که میخوام بخونمش اما درسام نمیذاشت

تا الان

خیلی باحاله

من اصولا کتابای تاریخی رو خیلی میدوستم

8 شووری اومد و رفتیم خونه مامی و یه سری هم خونه خواهر.شو بزرگی

که شووری اونجا کتلت خوردن  و منم که بازم سرماخوردم خواهر.شو واسم شیر آورد

5شنبه:

چند وقته دلم شیر برنج میخواست که واسه صبحونه پزیده بودم و شووری که نخورد

خودم خوردم و حال فرمودم

رفتم دکتر و بهم آمپول داد

داروهامو گرفتمو یه سر رفتم خونه مامی پیش نینی خواهری

12:30 اومدم خونه

واسه ناهار هم که از شب قبل مرغ رو گذاشته بودم تو آبلیمو و پیاز و نمک و زعفرون

گذاشتم تو فر و پلو رو هم دم دادم

شووری اومد و آمپولمو زد

ناهار عالی شده بود به جبران دیروزش

شووری رفت مراسم ختم یه فامیلشون

منم آماده شدم واسه حنا بندون دختر عمو شوشو که:

خواهر.شو بزرگی زنگیده که نریا چون دایی اون جاریم تو یه شهر دیگه 3 روز پیش فوت شده

و به احترامشون نرو

منم گفتم چشم

اما خواهر شو کوچیکی میره چون اون 2 سال از من کوچیکتره و واجب نیست از الان واسه کسی عزا نگه داره

این شانس تخمی من

عروسی امشبم پرید

دیشب هم رفتیم خونه مامی چون آش سبزی شیرازی پزیده بودن و خوردیم

راستی منم 2 تا کیک گردو نسکافه رو از وبلاگ رویا جون برداشتم و پزیدم واسه مامی اینا هم بردم که خیلی دوست داشتن

دیشب تا حالا همه از دوستام و مامی اینا و... بهم تولدمو تبریک گفتن

ولی شووری یادش رفته برای اولین بار بعد از 6 سال

دیشب تا حالا اعصابم خیلی خراب شده و مثل همیشه کمر درد شدم

آخه دوباره پدر شو اومدن و یه حرفایی بهم زدن که دارم دیونه میشم

فکر میکنن من حمالشونم

هر و قت کاری دارن میان دنبال من

کلی از دیروز گریه کردم

دیشب هم تا 8:30 امروز پلک رو هم نذاشتم.

صبح   هم والیبال رو دیدمو کلی کیف کردم

واقعا شیر مادراشون حلالشون

بعد هم حلیم نذری که مادرشو خواهری اورده بود رو دادم شووری خورد و واسه 2 روز رفت شیفت

منم خوابیدم تا 2

الان هم ناهار نخوردم و میلی هم به غذا ندارم

شبی هم تولد پسر خواهر گلمه البته هفته پیش بود و به خاطر خواهریم که تهران بود عقب انداختن

برم کم کم آماده شم مامی اینارو ببرم خونه اونا

اولیت تولدمه که شووری یادش رفته خیلی بهم برخورده

ولی ولش

 

| ۱۳٩٠/٩/٤ | ٢:۳٢ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com