خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

امروز که دیر پاشدم به خاطر دیشب

از صبح هی پاشدم و خوابیدم/چون دوستم که تهران فوق میخونه قرار بود بره یونی من و واسم از کارشناس چیزی بپرسه

آخه 1ماهه که من هر روز میزنگم و کسی جواب نمیده

ناهار رو عدس پلو پزیدم و طبق معمولی شووری با بچه خواهرش اومد و ناهار رو خوردیم و خوابیدیم

6 یه سر زدیم بیرون

پسر خواهرشووری رو بردیم و یه سر رفتیم خونه مامی

اونجا بلال خوردیم

البته من کمی با آبجی جونم بحث کردمتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنید که شووری خیلی ناراحت شد و به خاطر اینکه من زود فراموش کنم آوردم خونه باباش

اونجا هم با جاری جونم کلی حرف زدیم و خبر های جدیدی کسب نمودم

12 اومدیم پایین و نیمرو خوردیم و شووری الان رفت که بخوابه منم کم کم برم

دوستون دارماSmiley

| ۱۳٩٠/٧/٢۱ | ۱:٢٦ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com