خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

ای خدا ممنونم ازت

بالاخره بعد از این همه اصرار تونستیم داداش جون رو از خر شیطون پایین بکشیم و دومادش کنیم

داشته باشین بعد از 29 سال اونم تو صفر

خدارو شکر همه چیز تو 3-4 روز تموم شد

قضیه اینه که ما همه ختم واقعه برداشته بودیم که داداشی رو دوماد کنیم و هنوز این ختم تموم نشده که جواب داد

جالبترش اینه که صبح مامی به مامان عروس زنگیده و عصر اونا جواب اکی رو بهمون دادن (چون داداشی هم تک پسره هم کار و اخلاقش خوبه و خونه و ماشینش و ....به راهه بررخلاف زندگی ما)

حالا قراره فردا شب برن پسر و دختر حرفاشونو بزنن

گذشته از اینا این روزها اصلا حال روحیم خوب نیست و نمیدونم چه مرگم شده

البته میدونم که مربوط به هورمونای بدنمه که ریخته بهم

و از طرفی هم مشکلم حرفاییه که از اطرافیان میشه

چون شنیدم که خواهرشو کوچیکی رفتن خونه پسر دایی ام رو دیدن واسه اجاره

حالا جالبی اش اینه که خواهرش وقتی شنید ما فهمیدیم کلی داغ کرد و بعدشم با تندی گفت نه خواهرم گفته جاش کمه و چون 1 خوابه است و زیرزمینه نمیرن

تو زیرزمین که نمیتونه جهازشو ببره مگه دیونه است

حالا جالبیش اینه که منم تو زیرزمین خونه باباشون زندگی میکنم اونم با 1 خواب

وقتی شنیدم کلی گریه ام گرفت و وقتی تنها شدم کلی به خدام گله کردم که چرا بنده شو به دیگرون واگذار کرده

از اون روز به این ور هر روز حالم بدتر شده به حدی که معده ام کلی درد میکنه و گردن و کمرم درد میکنه شووری هم فهمید ولی به روی خودش نمیاره

دارم میپوسم اینجا

هر روز هم حرفش جلو رژه میره

خدایا کمکم کن فراموش کنم

واسم دعا کنید

| ۱۳٩٠/۱٠/۱٥ | ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com