خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

داغونم به خدا

نمیدونم چه کنم

شووری امروز 5 امین روزیه که نیست

2 روزش کهشیفت بوده و روز بعدش رفتن کلاس ضمن خدمت و دیروز و امروز هم شیفته

یعنی من اصلا از روزی که رفته ندیدمش

امشب هم پررو زنگیده که فردا هم شیفتم

میخواستم گریه کنم ولی حیف که برادرشوهرم با خانمش خونمون بودن

اومده بودن عکسای عروسیمون رو ببینن که اگه پسند کنن برا عروسیشون برن همونجا

داشتم میترکیدم هم از حرف شووری و هم به خاطر اینکه اونا داشتن درمورد خونشون میتعریفیدن و ما هم دیگه به کلی خونه ساختنمون رها شده و شاید شووری بخواد بفروشدش و من همچنان در سلطه خونوادش بمونم

دارم میمیرم از غصه اینکه آرزوی خونه دارشدنم داره تا 10 -12 سال دیگه به تعویق میافته و من دلم یه خونه آروم و بی رفت و آمد رو میخواد

الان هم اشک هام داره مثل ابر بهار میاره

کاش شماره یکی از دوستای مجازی رو داشتم که باهاش درد دل میکردم

فکر نمیکنم امشب خوابم ببره

چون شاید کار دست خودم بدم

خیلی تو این زندگی تحقیر شده ام و دارم میشکنم

خدایا کمکم کن

من نمیتونم طاقت بیارم

الان هم برادرشو ماشینو برداشته و با خانمش رفتن ددر

قرار بود 9 بیاد که من برم عابر و کارت به کارت پول بریزم تا بتونم دکترا ثبت نام کنم اما هنوز خبری نیست و فردا آخرین مهلتشه

 

| ۱۳٩٠/۱۱/۱ | ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com