خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

الان که دارم مینویسم چشمام

شده مثل چشمای باباقوری

اینارو مینویسم که آروم بشم وگرنه نمیخوام خیلیا بیان و با حرفاشون لگدم کنن

هر وقت اینجا مینویسم بعدش ناراحتیام کلی فراموش میشن

امروز شووری رفت شیفت و منم با خواهری رفتیم خونه مامی واسه قرمه سبزی ناهار روز عقد سبزی پاک کنیم

حرفامون شروع شد و ما کم کم حرف رو کشیدیم به اون قضیه مهریه

مامان خانم شروع کردن به داد و فریاد که دلمون خواسته و به هیچ کی مربوط نیست و تازه میخوایم یه زمین هم بدیم به داداشت سر عقد

حالا داشته باشین که باباجون جمعه شب بخاطر آنفلوانزا نمیتونست از سر جاش پاشه

داداش خان یه دکتر نبردش و من ماشین رو برداشتم و بردمش و هر 2 روز میبردمش آمپولاشو بزنه

چون خودش نمیره باید ببریمش به اجبار

بالاخره یکی من گفتمو 2 تا خواهری و 100 تا مامی

به خدا ما هیچ کدو م نمیگیم بده به ما

میگیم صبر کنید شما پیری در پیش دارین و هنوز یه دختر تو خونه

خودتون بفروشین و برید مسافرت و زیارت

ولی مگه میشه حالیه مامان خانم کرد و اون فقط میگه دلمون میخواد

ما هم پاشدیم اومدیم خونه هامون.(تازه خیلی حرفای دیگه بهم گفته که با اینکه دوستشون دارم به خدا واگذار کردم  /نمیتونم بگم چیا)

من کلی گریه کردم الان که کمی آروم شدم دارم مینویسم

جالب تر از همه اینه که مامان جون نگاه زندگی من نمیکنه که این همه سوراخ و سمبه داره

هی بفکر زندگی دختر مردمه

تازه دیروز رفتن خرید عقد

ما که رسم نداریم واسه عقد سرویس واسه عروس بخریم و بابای عروس باید واسه عروس بخره

اینا حلقه خریدن و حدود 400 تومن لوازم آرایش و لباس و کفش و مانتو و کیف و سرویس طلا و یه انگشتر و 2 تا سکه طلا

آدم میمونه از دست این آدما چکار کنه

امروز فهمیدم که آدم خودش باید حواسش به خودش باشه و حتی مادر و پدر هم واسه آدم دل نمیسوزونن

الان هم مامان خانم زنگیده که فردا بیاین عروس روببرین آرایشگاه

میگم من نمیام یکی دیگه بره

میگه به خاطر اینکه ماشین داری گفتم

ای بابا موندم از روی این خانواده

اینارو نوشتم که یادم نره و فردا که خار به پاشون رفت مثل الاغ بکوبم برم نوکری

بالاخره این عروسی از الان زهرمون شده

مامی با این کارش داره از الان بین ما و عروس بیچاره که هیچ گناهی نداره اختلاف میاندازه

هرچند که ما همه میدونیم اون بیچاره گناهی نداره و قرار نیست پای اون بنویسیم

این مشکلیه که بین خونواده خودمونه و ما هم که ماشاا... حافظه مون ضعیفه و زود فراموش میکنیم

امروز از خدا خواستم اونقدری بهم مال دنیا بدهد که وقتی واس کسی دلسوزی میکنم فکر نکنن واسه دزدیدن مالشونه

| ۱۳٩٠/۱۱/٩ | ٦:۳٢ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com