خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

سلامون علیکم

وای که چقدر دیشب خواب بد دیدم

خواب دیدم دور از جون بابام فوت شده و من خیلی گریه کردم که دیگه جونی واسم نمونده بود

صبح ا پاشدم کم کم آماده شدم و رفتم خونه مامی که از اون ور برم سر کلاسم

دیدم عروس جون تو خونه تنهاست

پرسیدم مامی کجاست که شنیدم رفته خونه همسایه قدیمیشون که با هم دوست و فامیل بودن

پسر خانمه میزنگه به مامانم

این خانمه تنها 1 بچه داره که این پسرش با خانمش میرن مسافرت و دیشب که برمیگردن و امروز که میرن بهش سر بزنن میبینن پیرزنه بیچاره فوت شده

خیلی ناراحت شدیم همگی

دیدین گفتم فقط 1 متر خاک میخواهیمممممم

خوب بعدش رفتم مدرسه و اومدم خونه مامی

با عروس و خواهری ماشین داداشی رو برداشتیم کلی تو شهر چرخیدیمو زن داداشی رو رسوندیم خونه باباش

و منم 8 اومدم خونه و چسبیدم به تمیز کاری

چون شووری از صدای جارو بدش میاد گفنم خونه رو تمیز کنم که فردا نخوام جارو بزنم

دیگه تا 10 جارو و گردگیری کردم  و بعد از مدتها با شامپو محبوبم (شولدرز نعنایی)دوش گرفتمو موهامو سشوار کشیدمو خوشمل نشستم پای نت

جعبه شیرینی هم گذاشتم تنگ دلم با لیوان چایی

حالا نخور و کی بخور

فردا صبح شووری میاد خوشحالم

این روزا دارم پولامو جمع میکنم که واسه عروسی برادرشو که عیده یه دستبند بخرم

به نظرتون با 1 تومن میشه چیزی خرید؟؟؟؟/

| ۱۳٩٠/۱۱/۳٠ | ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com