خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

البته نمیدونم اینجارو خونواده شووری میخونن یا نه

چون شبی که رفته بودم بالا /دیدم برادرشووری با اینترنت ما وصل بود و صفحه ای که میخوند شبیه صفحه وب من بود

ولی بالاخره واسم مهم نیست چون خیلی ناراحت شدم شبی

داشتیم درباره قیمت طلا میحرفیدیم که من گفتم بیچاره شما

چطوری سرویس میخرید؟

برادرشو زد زیر خنده و گفت مگه بابا اینا نگفتن خریدیم الان یک ماهه

من جا خوردم

چون برای ما خواهرشوها با 2 تا خاله هاشون با زن برادرشو بزرگی باهامون اومدن و سر قیمت کلی حرف و حدیث به پاشد

ولی اونا 2 تایی رفتن خریدن اونم با چه قیمتی؟

12 تومن شده

مال من بدبخت شد 900 تومن که پدرشو فقط 400 تومن دادن

ولی برای اینا 12 تومن رو کامل دادن

به شووری که میگم میگه خوب بدن

مبارکشون باشه

اون موقع بابام نداشته

نمیدونم چی بگم

از این ور هم پدرشو واسشون خونه ساخته و حتی کابینت رو هم خودشون گداشتن

جالبیش اینه که همش به من میگه تو نور چشم منی

اگه من نور چشمتونم چرا واسه اونا اینهمه سنگ تموم میذاری و من هنوز بعد 4 سال باید تو این آلونک بشینم

به خدا حسود نیستم ولی دارم از اینهمه فرق گذاشتن دیونه میشم

دلم میخواد گریه کنم

ولی مدتهاست که اشکم نمیاد و فقط بغض که میشینه تو گلوم

گلوم شروع میکنه به سوزش و تا یکی دو ساعت احساس خفگی دارم

از وقتی هم که اومدم پایین دارم خفه میشم

چرا شانس من اینه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

| ۱۳٩٠/۱٢/٧ | ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com