خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

خیلی وقته حالم اینه

ولی به روی خودم نیاوردم و خودم رو به خونه تکونی مشغول کردم

ولی امروز که وب کرال جون رو باز کردم انگار همه عقده هام باز شدن

چند وقته که دیگه روابطمون مثل سابق نیست

خیلی کم به هم حرف میزنیم یعنی من میحرفم ولی شووری حواسش نیست

خیلی بهش گفتم

ولی اون توجه نمیکنه

بیشتر اوقات خونه نیست و وقتی هم که سر کار نیست بیرونه و سر وقت خونه نمیاد

جالبه که با این همه اوضاع قاراش میش ما خواهر بزرگش میگه خدارو شکر کن

خیلیا همین شرایط رو ندارن

و دایم اینارو تکرار میکنه

درسته حرف خوبی میزنه ولی اینو کسی که مثل من تو این موقعیته بگه یه چیزه و اون که شرایطشش خیلی ایده اله حق نداره به من بگه اونم جلو شوهرم

که از اون به بعد هی بگه ببین خواهرم چه حرفای خوبی میزد

این قدر حال روحیم بهم ریخته است که با شادترین آهنگ ها هم اشکام سرازیر میشه

هرشب وقتی میرم تو تخت کلی اشک میریزم تا خوابم ببره

دیشب هم قرار بود بریم خونه بابای جاری واسه تسلیت

شووری دیر اومد

باباش 100 بار اومد و سر من غر زد

منم وقتی زنگیدم به شووری

اون داد زد که بابا دارم میام چه خبرته

آخر شب هم که بهش گفتم باباش بدون در زدن اومده و من لباس مناسب نداشتم میگه خوب شده دیگه

بعد هم قضیه غر غراش

میگه بابا اینا مهم نیست

این روزا اینقدر اعصابم خورده که 2 هفته اس هیچ رابطه ای با هم نداشتیم

خسته ام خسته

زیاد میرم حمام

چون زیر دوش راحت گریه میکنم و صدای گریه هام بالا نمیره و بعدش بازخواست نمیشم

این روزا فکر میکنم خدا منو فراموش کرده

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کرال خانم اینارو نوشتم که هم خودم آروم بشم هم بدونی خیلیا این حالو دارن و تنها شما اینجور نیستی

| ۱۳٩٠/۱٢/۱٤ | ۱:٢۳ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com