خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

امروز هم از ساعت 10 واس من آغاز شد

خواهر کوپیکی زنگید که بیا منو از دانشگاه ببر خونه مامی

رفتم اونو رسوندمو اومدم خونه

که هییییییییی وایییییییی من بازم شوور خواهر شو اومد که پسرم اینجا باشه 2 ساعت دیگه میام دنبالش

منم که حسابی تمرین کرده بودم که نه گفتن رو یاد بگیرم

گفتم دارم میرم یونی

اون رفت و من یه کمی کتاب رو نگاه کردم

ناهار قرمه سبزی داشتم از قبل /خوردم و راه افتادم رفتم یونی

این بارم کلاسم خوب تموم شد و شکر خدا فقط کمی پسرا شیطونی میکنن41

بعد رفتم خونه مامی چون تو مسیر یونی و خونمونه

بعدش با خواهری اینا رفتم بیرون چون ماشین رو شووری نبرده بود حسابی تو خیابونا چرخیدیم و برا.شو زنگید که هم ماشینمون رو میخواست و هم بابت اون کاری که گفته بودم(مسول فنی برادر خانمش) میخواست فرمها رو امضا کنم /فقط خدا کنه بابت حقوق با هم کنار بیاییم /تازه واسش نذر هم کردم

یه جورایی خوب خدا داره بهم حال میده/خیلی بابت این کار خوشحالم /گرچه قرار بود یه کار خوب و دولتی واسم جور بشه ولی همینم خوبه دیگه همش که نمیشه حرف ما بشه

خداجونم ممنونتم

دیگه اومدم خونه پدر شو

اونم رفت خانمشو آورد و به دلیل حضور خانم شام مرغ پزیده بودن که منم خودمو دعوت کردم و شام رو زدم و بعد تی وی دیدم

جاری میگفت کل فامیل حرف منه که تو یونی کلاس برداشتم و از این حرفا

منم گفتم بابا آش دهن سوزی هم نیست

دیگه منم دیدم مزاحم اونا نشم و اونا هم دلشون میخواد من زودتر برم

اومدم پایین و کمی درس خوندم واسه امتحان شناسه نظارت

الان هم در خدمت شماییم

پی نوشت: چون ماشین نداشتم امشب دیگه خونه بابا نرفتم

2-میخواستیم امشب با خواهری اینا بلال بزنیم که نشد

3-همه گیر دادن به بچه دار شدنم ولی من میخوام دکترامو بگیرم و تو این فکرا نیستم

4- واسم بدعایید که حقوقمو خوب بده تا شرمنده شووری نشم با این همه درس خوندن

| ۱۳٩٠/٧/٢٤ | ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com