خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

این روزا حالم ناجور شده

تو محیط آزاد نمیتونم برم

خودمو زندونی کردم تو این زیرزمین

به محض اینکه هوای این شهر بهم میخوره تمام خاطرات تو و گذشته ها به یادم میاد و منو حسابی اذیت میکنه


الان ایمیلی از یه عزیزی دریافت کردم که تموم بدنم رو به لرزش انداخت

این ایمیل رو کسی که همیشه دوستش داشتم رو درمورد من به دوستم داده بود

دوستم هم برا من فرستاد

ترکیدم از گریه

این روزا هوای بهاری که تو خونه بابام میپیچه من میرم به اتفاقایی که چند سال پیش افتاد

نمیدونم کی قراره این چیزارو فراموش کنم

اشکه که از پهنای صورتم سرازیره

خیلی وقته ندیدمش و تو این مدت خیلی سعی کردم که فراموشش کنم

ولی میدونم که این چیزا فراموش نشدنیه و من تا چشمم رو از این دنیا نبندم  اون تو ذهن منه و من کم کم آب میشم از این یادآوری خاطرات

خاطرات این روزا همیشه عید منو خراب کرده و امسال هم داره اون روزا تکرار میشه

حالم خیلی بده

نمیتونم فراموش کنم تو 7 سال پیش به این ور چی بهم گذشت

چه شبایی که آروم آروم تو تنهایی گریستم و هنوزم که هنوزه یادش که میافتم دوباره دیونه میشم

چه بازیایی داره این سرنشت و روزگار

اون اونور دنیا و من اینجا از تنهاییی و استنشاق هوایی که یه روزی اون استشمام میکرده دیوانه شدم و بس

امشب هم تنهام و گریه آرومم میکنه ایشاالله

| ۱۳٩٠/۱٢/٢٤ | ۸:٥٥ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com