خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

3 روزه که ما باهم سر سنگینیم

پریشب یه دعوای اساسی کردیم

بهش گفته بودم که من نزدیک پ که میشه پاچه گیر میشم ولی مراعات نمیکنه

این دفعه خیلی دعوا بالا گرفتو نه دیروز و نه امروز هیچ غذایی تو خونمون خورده نشده

دیشب هم نیمه شب از درد دل و کمر به گریه افتادم و صدای شووری زدم

ولی گفت خوب چکار کنم؟؟>

منم کلی گریه کردمو به زور شیاف کمی آروم شدم

آقا 3 بعد از ظهر میگه پاشو بریم دکتر

حالا من کی دلم درد میکرد؟؟؟؟؟؟؟؟5 صبح تا 11 که امونم رو بریده بود

منم لج کردمو نرفتم

الان هم هنوز قهریم

اصلا منطق نداره و دایم میگه باید صبر کنی تا کم کم پول بیاد دستم و خونه رو بسازم یا بابات کمک کنه

باورتون نمیشه من خسته شدم از بس نتونستم مهمونی بگیرم و.............

تازه بهم میگه تو که هر روز ننه بابات تلپن اینجا

به خدا این ماییم که هر روز اونجاییم

طاقتم تموم شده

کلی نفرین کردم

 

راستی من دیشب بالاخره به خودم کمی احترام گذاشتم

دیشب برادرشو با زنش از مشهد رسیدن و خونه پدرشو کلی شام پزوندن و ما رفتیم دیدنشون که شام نگهمون داشتن

منم اول تا آخر فقط یه دیس برنج آوردم سر سفره و بس

وقت ظرفشستن خواهرشوها نشسته بودن 

جاری گفت شما برید کنار من کمک میدم

البته تعارفی

و فکر نمیکرد که من برم

منم سنگین اومدم نشستم پای تی وی

همشون دهه باز مونده نگاهم میکردن و مجبور شدن ظرفارو بشورن و خشک کنن

خواهرشو بزرگی هم سفره رو پاک میکرد فکر میکرد من ازش بگیرم

ولی نمیدونستن سال 91 سال عوض شدن منه

 

| ۱۳٩۱/۱/۱۸ | ٥:۱٩ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com