خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

دیشب مامی اینا اومدن دیدنم و میخواستن به زور منو ببرن خونشون ولی من نرفتم

شووری بعد از رفتنشون رفت بیرون پیش دوستاش باشگاه

12 بود که بهم زنگید که واست شام چی بگیرم؟

منم گفتم هیچی

میدونست چند وقته دلم همبرگر میخواست

وقتی اومد به زور بلندم کرد و رو تخت با هم خوردیم و بدون هیچ حرفی آشتی کردیم

همیشه همین جوره یا من باید منت کشی کنم یا الکی آشتی میکنیم

از دییشب نصفه شب که رحمم تیر کشید و از خواب پریدم دایم اینجور میشم که جیغم بلند میشه و اصلا نمیتونم بشینم

حتی واسه دستشویی رفتن مشکل دارم

دیگه این مدلشو ندیده بودیما

امشب برادرشو اومده پیشم که فردا چک دارم میشه بهم پول قرض بدین؟

شووری گفته بود شاید خانمم داشته باشه ولی من ندارم

منم خندیدم و گفتم طرف حسابم کیه؟

گفت خودم سر ماه میدم بهت

حالا قراره فردا بیاد بگیره چون حالم خوب نیست خودم بیرون نمیرم

الان خوشحالم ب 2 دلیل

1- اتمام حجت واسه برگردوندن پول(چون هیچ وقت روم نمیشد بگم)

2- به برادر شو کمک کردم و عذاب وجدان ندارم

غداهای شووری داره رو گاز میپزه چون فردا میره برای 3 روز سر کار

پلو و مرغ گذاشتم و کتلت و یه عالمه ترشی و سبزی و گوجه و....

واقعا راست میگن زن و شوهر دعوا کنن ابلهان باور کنن

| ۱۳٩۱/۱/٢٠ | ۱:٤٤ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com