خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

امروز شووری اومد و خودش رفت صبحونه خورد و منم با تلفن برا.شو از خواب پاشدم و جنگی آماده شدم و رفتم محضر واسه امضا

از اون ور هم مثل همیشه رفتم خونه مامانی

تا 1 اونجا بودیم و با نینی خواهری سرگرم

اومدم خونه و ناهار کباب تابه ای رو که تو وبلاگ خاطرات عروس و دوماد دیده بودم درست کردم که خوشمزه بود

عصری هم کمی درس خوندم و شبی با شووری رفتیم خونه یه دوستش که تازه ازدواج کرده و الان هم کمی دارم واس امتحان فردا میخونم و شووری هم داره میوه میخوره

برم تا نفهمیده

راستی من دیشب یه پست گذاشتم که الان دیدم فرت شده ببخشیدا

| ۱۳٩٠/٧/٢٤ | ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com