خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

ای جونم من برگشتم

واستون بگم که بالاخره 5 شنبه قرار شد برم امتحان بدم

باید میرفتم مرکز استان

ولی شووری بهونه آورد که نمیتونه منو ببره و من بااتوبوس رفتم و امتحان رو جمعه دادم که هیچی هم یادم نبود

دیشب هم با خواهرشووری اومدم

امروز هم پدرشووری و برادرشووری ناهار خونه ما بودن چون زن پدرشوهرم رفته مسافرت

اول گفتم دعوتشون نمیکنم/چون هروقت شووری نیست اصلا یادی از من نمیکنن و نمیگن خرت به چند من

ولی بازم اون اخلاقم کار دستم دادو پریدم و ناهار رو آماده کردم

اصلا به نظرم آدم نباید این چیزارو ملاک بذاره

و واسه مهربونی نباید کنتور انداخت

| ۱۳٩۱/۱/٢٦ | ۸:۳٤ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com