خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

دیشب زودتر خوابیدم

صبح شووری بیرون کار داشت منم گفتم زود پاشم

چون خواهرشووری رفته مسافرت(ماموریت) به شوورش و بچه هاش گفتم ناهار با پدرشووری بیان خونمون

قرمه سببزی ام آماده است و ماهی رو مرینیت کردم که بعدا سرخش کنم

خونه رو هم کامل گردگیری و جارو کشیدم

الان هم میخوام کم کم برنج رو بذارم

1- این روزا روابط با شووری خیلی باحال شده

خیلی دوستش دارم هر 2 تامون لذت میبریم از زندگی

البته اگه پاچه گیری من دوباره شروع نشه

2-دلم میخواست یه حیاط  داشتیم هرچند کوچولو و هر روز کلی تو حیاط بگردم واسه خودم

3- دارم فکر میکنم یعنی فردا کی مهمونمه؟؟؟؟؟/

| ۱۳٩۱/۱/٢٧ | ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com