خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

امروز صبح دبیرستان کلاس دداشتم و بعدش رفتم جشن فارغ التحصیلی بچه های پیش دانشگاهی

یه آن دلم وحشتناک گرفت

اتفاقا یکی از معلمای دوره پیش من هم بود و میگفت همیشه یاد جشن شما میافتم

دلم واسه اون روزایی که گذشت تنگ شده بود

از اول تا آخرش تو فکر بودم

2 که اومدم خونه یه راست لباسامو کندمو رفتم رو تخت

کمی چاوشی گوش دادمو و خوابیدم

خواب دیدم برگشتم به اون دوران

به عشق دیرینه ام نزدیک شدم......

 


عشق قدیمی من امروز تو جشن برادر کوچکترت هم بود (معلمه)

وقتی از دور به نیم رخش نگاه میکردم میرفتم به دورانی که اون نگاه ها تموم وجودمو تسخیر کرده بود

یاد  اون ابروهای پیوسته و معصومیتی که تو چشمای زاغت بود منو روانی کرده

همه مدتی که تو اون مراسم بودم دیوانه وار تماشاش کردم

بخاطر همین هم وقتی خوابیدم خواب دیدم اومدی دیدنم

با همون داداشت

بهم گفتی چرا ناراحتی؟من همیشه به یادتم و قرار نیست فراموشت کنم

منو بوسیدی و با دستات لپو رو کشیدی و گفتی خیلی وقته مراقبتم

به مرز جنون کشیده شدم تو اون خواب

الان هم مغزم پره از نگاهات تو اون خواب

5 به زور از خواب پاشدم

تموم بدنم کرخت بود

و هنوزم حالم جا نیومده

البته روحیه ام خیلی شادتره چون بعد از مدت ها تورو تو خواب دیدم

هنوز هم دوستت دارم و مغزم تو سکوت خودش جایی رو واسه لبخندای شیرینت  نگه داشته

| ۱۳٩۱/۱/۳٠ | ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com