خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

امروز شوور جونی رفت سر کار

البته به جای همکارش و یه جای دیگه

ناهار رو لوبیا پلو گذاشتم

اومد خورد و رفت منم کمی با خونه ور رفتم و کمی کارای اصلاحیه پایان نامه و بعدش هم از 4 خوابیدم تا 7

داشتم واسه شام اشکنه میگذاشتم که خواهر شوهری زنگید که  داریم میاییم اونجا

منم گفتم بیاین ولی شووری نیست

گفت پس نمیایم ولی بعدش حدود 9 زنگ زدن که ما پشت دریم

بالاخره اونا اومدن و بعدش اون یکی و بعد برادرشووری و پدرشووری

به شووری زنگیدم که ببینم کی میاد

سریع کتلت رو آماده کردم و با کلی مخلفات سفره رو انداختم

کلی شوکه شدن که اینهمه سریع شام رو آماده کردم

ظرفارو هم نذاشتم بشورن

شووری که رفت اونا هم کمی دیگه نشستن و 12 دیگه رفتن و منم ظرفارو شستم و جمع و جور کردم و الان پای نتم

میخوام برم بخوابم

پی نوشت:

اصلا دوست ندارم که مهمونم تو خونه ام کار کنه

ولی خودم جایی که میرم یک دقیقه نمیشینم

2- برادرشووری بهم گفت :تقصیر توِِه که خونه دار نشدین تا حالا

اگه تا حالا فشار گذاشته بودی رو شوهرت اون تا حالا مجبور شده بود و خونتون آماده شده بود

نمیدونم والا

چی بگم؟؟؟؟؟؟؟؟

| ۱۳٩۱/٢/۳ | ۱:٤٠ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com