خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

بله میدونین چی شد؟

امروز صبح که یکی از دایی های شووری که حدودا 60 سالشه بهم اس داده که آره دیدی خواهر شوهرتم که ازت کوچیک تر بود هم ازت جلو زده؟

منم کلی حرص خوردم و در آخر بهش اس دادم که بله درست میفرمایین تنها کسی که از ما جلو نزده خواجه حافظ هستن که اونم احتمالا یا خودشون و یا شاخ نباتشون زود به دیار باقی شتافتند

دیگه جوابی ندادن

گذشت تا حدود 4 بود که من روضه دختر خاله ام بودم و یه اس اومد

باز کردم خواهرشوهر بود

خواهر.شو: خیلی ممنونم واقعا که/همه بهم تبریک گفتن به جز زن داداشام/خیلی توقعم شده

من داغ کردم اساسی

به حدی که دستام میلرزید

من: منم توقعم شده بود که چرا آخرین نفر بودم فهمیدم اونم از دیگرون

من که خبر نداشتم چطور باید تبریک میگفتم؟

خواهرشو:من روم نمیشده به کسی بگم تازه شما که اون زنداداشم بهتون گفته

من:آهان راست میگی منم بهش گفتم بهتون تبریک بگه من نمیخواستم ادای خاله زنکارو در بیارم ولی گاهی اوقات نمیشه کاریش کرد فکر میکردم همون جور که تو کاراتون میگین تو یه چیز دیگه ای هستی واقعا تو این مواقع هم همینجوره

دیگه جواب نداد

خواهر بزرگیش زنگید که آره ما فکر کردیم همینکه از اون جاریت شنیدی کافیه

منم گفتم خوب چون از اون حساب میبرید بهش میگین

منم که خبری نیست /میگین به گوشش برسه کافیه

دیگه همینه منم میخوام بگم که همون جور که شما توقعتون میشه منم آدمم

تو حرفاشون کاملا معلومه که همشون فکر میکنن که من مشکل دارم برای بچه دار شدن

چون چند بار تا حالا بهم گفتن دکتر نمیری؟

عصری خیلی قاطی کردم شووری که اومد اسمس رو بهش نشون دادم  

میخواست بهش بزنگه که سنگاشو باهاش وابکنه

ولی من نذاشتم و گفتم الان لزومی نداره شما دخالت کنین

تا ببینم چی میشه

فکر نمیکنم اونقدر دیر شده باشه که همه میگن

تازه بهم نظر هم میدن که حالا که اون حامله است شما حتما بچه دار شدنتون رو بندازین 1 یا 2 سال دیگه که بچه اون هم شیرینی خودش رو داشته باشه

پیش خودم گفتم آهان  اون که صبر نکرد ما اول بچه دار بشیم که بزرگتریم

چنان تو آب نمک بذارمشون که کیف کنن

احتمالا تا 3 ماه دیگه خونمون آماده میشه و من هم یک حالی ازتون جا بیارم که کف کنین در حد شامپو

 

| ۱۳٩۱/٢/٧ | ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com