خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

پریشب که با خواهر شوهر بزرگی رفته بودیم حنابندون پسر عموی شووری.خواهر شو بهم گفت خواهر کوچیکه خیلی اعصابش بهم ریخته بوده و گفته بهش حرفایی زدی که خیلی ناراحته/و منم بهش گفتم عیبی نداره زنداداشمون دیگه

چکارش میشه کرد؟

منم بهش همه جریان رو توضیح دادم و گفتم اگه اون گله گذاری رو شروع نمیکرد من نمیگفتم

بعد گفت که شما باید رعایت حالشو میکردین

منم گفتم خوب بود پشت سر حرف میزدم؟

دیگه اینکه روز عروسی هم نیومدن خانم

چون اعصابشون بابت من قاطی بوده

پ ن:

1- تصمیم گرفتم که بعد از این دیگه تو جمعشون حرفی نزنم و سکوت کنم (آخه من همیشه گرمکن محفلشونم)

2- دیشب خواهر شو کوچیکی بهم اس داده که ببخشید ناراحت شدی........

 

 

| ۱۳٩۱/٢/٩ | ٧:٠۸ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com