خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

الان داره نم نم بارون میزنه رو شیشه های خونمون

از صبح دنبال جور کردن پول بودم واسه چک فردا

نخواستم از کسی بگیریم و برادرشووری هم گفت نداره که پولمون رو پس بده

منم مجبور شدم یه گردنبندم رو فروختمو ریختم به حسابم که چکم پاس بشه

جالبه مردم که پول ندارن  قرضشون رو بدن

چطور اینهمه کادو و طلا و ...اینا میخرن واسه زنشون

هفته دیگه 5 شنبه عروسی برادر شووریه و ما آه در بساط نداریم واسه کادو رونما

به شووری میگم بگو همون پوله یه قسمتیشش باشه رونما

ولی قبول نمیکنه

برم که عصری هم شاگرد خصوصی دارم

| ۱۳٩۱/٢/۱۱ | ٢:٠۳ ‎ب.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com