خاطراتی به رنگ آلبالو/خوشبختی شاید همین باشد

دیروز که روز معلم بود از طرف یونی جشن دعوت بودم که رفتمو بعدش هم رفتم مدرسه

جلسه های آخر هست و خیلی نگرانم که بالاخره چی میشه امسال قرار هست مارو آموزش و پروزش  جذب کنه یا نه؟

البته هرچی خودش بخواد پیش میاد و ما کاره ای نیستیم

امروز خیلی خوابیدم مثل خر چسبیده بودم به تخت/جاریم هم اومد پشت در با اینکه من در رو باز نکردم بازم نزدیک یک ربع زنگ میزد(سیریش)

تا ناهار و  خوردم و راه افتادم شد 4 و نیم

چون برادر شو ماشین رو برده بودن که خانمشون رو ببرن یه شهر دیگه امتحان بدن

پیاده رفتم

کلاس خصوصی داشتم

4 ساعت

مغزم پوکید از دست این بچه های مشنگ روزگار

بعد هم خونه مامی

وشام جیگر داشتن خوردیم و با شوهر خواهری اومدم خونه

نمیدونم اونای دیگه هم مثل منن یا من اینجوریم

وقتی شووری نیست اصلا دست و دلم به کار نمیره و دست به کارای خونه نمیزنم فردا که میاد من کلی انرژی میگیرم و کارم زیاده

فردا شب هم عروسی فامیلمون دعوتیم و پس فردا هم عروسی یکی دیگه

شنبه هم جهیزیه جاری رو میارن و دیگه حسابی سرم شلوغه

 

 

| ۱۳٩۱/٢/۱٤ | ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ | جیجر شووری نظرات () |

Design By : shotSkin.com