سحر خیز میشویم

خواهر کوچیکی اینجا بود و 8 امتحان داشت

قرار بود 6 بیدارش کنم

از استرس دیشب تا صبح خوب نخوابیدم

واقعا مادر بودن چه سخت است

صبحی هم شووری و خواهری که میخواستن برن مثل آدم صبحونه رو آماده کردم

شووری هی به شوخی ب خواهرم میگفت ببین چه خاطرت عزیزه برای ما که این خبرا نیست

دیگه اونا که رفتن ظرفارو شستم و خورشت رو بار گذاشتم و بادمجونارو سرخ کردم که وقتی خواستم برم یونی لباسام بو نده

الان هم باید برم برنج رو آبکش کنم و بذارم روی گاز /که خواهری بعدا فقط زیرشو روشن کنه

چون بعد از یونی هم باید برم کمک خواهرشووری کوچیکه داره اسباب کشی میکنه

 

/ 8 نظر / 7 بازدید
میشا

سلام خوبی؟ آره خیلی سخته که آدم باید مسئولیت به گردنش باشه.

المیرا-چاقی خوشبخت

به به چه خانوم کدبانویی

سارا(من وشوشو)

مهمون داری کیف داره گاهی:)

نیلوفر

گرفتاری شدی با این خواهر شوهرهات هااااا

نگین

به به چه خانم فعالی ایول به تو والا من بودم همون صبحونه رو که بهشون میدادم دیگه به هیچ چیز نمی رسیدم[نیشخند]

نشميل

به به دختر كدبانووووووووووووووو