روزهای بی عسل

2 شنبه: 5شهریور92

ازصبح حالم خوب بود تا عصر

عصر کلاس داشتم رفتم کلاس و بعدش خونه مامان

چون حالم خوب نبود به اصرار خواهری رفتیم دکتر

فشارم خیلی بالا بود

مجبور شدم برم بیمارستان

3شنبه

از شب قبل بارها فشارم چک شد و دارو و آزمایش و ....

چندین دکتر ویزیتم کردن ولی فشار پایین نیومد که هیچ

کلیه و کبدم هم کم کم از کار افتاد

تا شب تو مراقبت های ویژه بودم

شب دیگه پرستار و دکترم اومدن و بهم گفتن امشب سزارین میشی

این بزرگترین شوک زندگیم بود

کلی التماس کردم که نه

ولی دکترم گفت اگه تا صبح صبر کنیم خونریزی داخلی میکنی

برای اخرین بار که صدای قلب دختر معصومم رو شنیدم به اندازه همه روزهای عمرم گریه کردم

10 شب منو بردن اتاق عمل

از دکترم خواستم تو گوش دخترم اذون بگه

4شنبه

تا شب تو ای سی یو بودم

هی میپرسیدم بچه ام؟

گفتن تو ان ای سیو هست و خوبه

شب شووری بهم زنگید و گفت بچه رو دیده

گفت موهاش همون جوره که شووری ارزو داشته

بلند و لخت و مشکی

ناخناش بلند و انگشتاش کشیده

گفت مامانم که رواندازشو تکون داده دخترم چشماشو باز کرده

خوشحال شده بینهایت

5شنبه

امروز اوردنم تو بخش

چی بگم از درد بخیه ها

وقتی از تخت اومدم پایین داشتم میمردم

کارم شده بود گریه و ناله

نوزادا که گریه میکردن منم با تمام وجودم گریه میکردم

دلم هواشو کرده بود

شوووری زنگید بهم گفت بعد از 4 روز میام ملاقاتت

بهش گفتم فقط خودت بیا

اونم بدون گل و شیرینی

نمیخواستم هیچکی دیگه بیاد

وقت ملاقات اومد با خواهرش و مامانمو ...

اونم با گل و شیرینی

بهش گفتم میخوام برم بچه رو ببینم

گفت باشه 6 ملاقات نوزاداس

میام میریم

ولی چه ملاقاتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بعد از ملاقات شووری میره از دخترم عکس بگیره و واسه من بیاره که پرستارا بهش میگن دیگه بچه ای در کار نیست و ظهر همه چیز تموم شده

هرچی زنگیدم به شووری که بیا ساعت 6 شده

وشیرم داره میریزه نمیدونم چه کنم؟

هی بهونه اورد

7 زنگیدم به یخش ان ای سیو

پرستارا بهم گفتن که دخترم رفته پیش خدا

من موندمو و شووری و یه شوک عجیب

شوکی که هیچ وقت سایه شو از زندگیم نمیبره

داغون شدم و شکستم

باورم نمیشه که دیگه تکون نمیخوره

هنوز هم گاهی وقتا بی اراده براش شعر میخونم

قربون صدقه اش میرم

ولی بعد متوجه میشم دخملی پیش من نیس

انقدر گریستم که دیگه جونی برام نمونده

هر بار که شیرم میریزه یاد گلم میافتم که زیر هزاران وجب خاکه

نمیدونم خدا چی تو ما دید که ....

بازم شکر

شکر

شکر

تا دیشب خونه مامانم بودم

از دیشب که اومدم خونه جاهایی که میخوابیدم دیونه ام میکنه

رفتم همون جاها خوابیدم که ببینم تکون میخوره یا نه

دیگه بریدم

/ 19 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
میشا

عزیزممممممممممممممممممم وای خیلی ناراحت شدم انشالله که به زودی زود خدا یه دخمل ناز دیگه بهت بده...حتما حکمتی توش بوده... منو تو غم خودت شریک بدون

مرضیه

واقعا درک میکنم چی کشیدی.منم الان باردارم.خیلی سخته عزیزم.متاسفم

parichehr

سلام عزیزم خیلییییییییی ناراحت شدم حتما این کار حکمتی داشته ناراحت نباش انشالله هر چه زودتر خدا واسط یه فرشته خوشگل میفرسته

فمی

بمیرم واسه دلت .فقط همین بغض خفم کرده......چی می تونم بگم.....هیچی

عاطفه

این قدر بغض دارم اینقدر گریه کردم دلم داره تیکه تیکه می شه اشکام بند نمیاد چرا اخه چرا اگه میخواست بگیره چرا داد خدایا کلا ما رو گیر آووردی ول نمیکنی دستت درد نکنه ما که مجبوربم تحمل کنیم ولی یه کم واسه ما دلت بسوزه [گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه]

مامان مهسان

سمانه جون خیلی ناراحت شدم عزیزم میدونم خیلی سخته ولی باید صبر کنی من کاملا درکت میکنم چون دختر یک سالم را از دست دادم انشااله خدا به زودی یک دختر خوشگل بهت میده تا غمت رو فراموش کنی

بهار

خدا بهت صبر بده و انشالله غم اخرت باشه . الان عسلیت اون بالا تو بغل خداست ، جاش خوبه خوبه ، گرچه هیچکدوم این ها از دلتنگی و داغ یه مادر کم نمی کنه .

گلبرگ

خدا صبرتون بده متاسفم خیلی غم انگیزه

زی زی بانو

بچه ی منم دختره و 6 ماهمه. با خوندن این متن کلی گریه کردم... همه ی احساستو درک کردم.... خدایا چرااااااااااااااا؟[نگران]

سارا

اخی عزیزم خیلی متاسف شدم....... ان شاءا... غم اخریت باشه.... هر اتفاقی بیفته خیریته..... دور از جون یکی از اقوامای ما پسر مریضشو پس از 16سال اخرش از دست داد..... خیلی ناراحت کننده بودددددد........ واسه همین میگم......